Loving Kindness

درست زمانی که فکر می‌کنی دیگر نمی‌توانی کسی را دوست بداری، دیگر توانایی دوست داشتن را از دست داده‌ای و قلبت برای همیشه مُرده‌ست، زمانی که دیگر هیچ نگاه و دستی تو را تحریک نمی‌کند و دیگر دلت نمیخواهد هیچ‌کدام از مذکرهای اطراف‌ت را بکشی توی تخت و تا خوب نگاییدیشان از پا ننشینی و در آخر درست زمانی که فکرمیکنی برای همه‌ی اینها دیگر دیر شده و تو آدمهای زندگیت را به هردلیلی از دست داده‌ای و تنها مانده‌ای؛ یک نفر پیدا می‌شود که با ظرافت‌های مخصوص به خودش توجه‌ت را جلب می‌کند، دوباره تو را به نوع بشر علاقمند کرده و خیس‌ت میکند. این سیکل همیشگی‌ست.
دوباره جوانه می‌زنی، نو می‌شوی، قد می‌کشی و با آن رشد می‌کنی. عشق تنها نیرویی‌ست که انسان را تکان می‌دهد. من را تکان می‌دهد. فکرنمی‌کنم چیز دیگری در دنیا، آنقدر قوی باشد که جرات ِ ریسک بزرگترین خطرها را به آدم بدهد، عشق می‌دهد. لازم هم نیست عشق افلاطونی باشد، فقط لازم است عشق باشد. بدون هیچ حاشیه‌ای.
اما برای اینکه همه‌چیز به تعادل برسد، ته همه‌ی عشق‌های دلپذیر و سرخوشانه یک ناکامی گزنده وجود دارد، یک ناکامی که عمق آن متغیر است و می‌تواند سرنوشت زندگی عاطفی یک نفر را برای همیشه تغییر دهد. من هیچ اعتقادی به «چیزی که تو را نکُشد قوی‌ترت می‌کند» ندارم. بقول آنا گاوالدا: «چیزی که تورا نکشد فقط تو را نمیکشد، نقطه.» این یک چیز که من را نمی‌کشد، پدر من را در می آورد و فقط قانعم میکند که برای خودم مرز تعیین کنم و کسی را تا چند کیلومتری آن خط راه ندهم. چرا که خوب میدانم چقدر آسیب دیده ام. چقدر آسیب میبینم. اصلا برای آسیب دیدن زاده شده ام. چون هنوز یک چیز را یاد نگرفته ام.
من عاشق عشق ورزیدن هستم، این را می‌دانم، من تشنه‌ی محبت کردن به کسی هستم که دوستش دارم؛ تا دورترین مرزها مهربان می‌شوم و نوازشش می‌کنم اما هنوز نمی‌توانم جفای یار را بپذیرم و و بی‌مهری‌اش را برتابم. آدمی همیشه به دنبال عشق می‌گردد. برای عشق حقیقی له‌له میزند. من این را پذیرفته‌ام. عشق، این واژه‌ی دستمالی شده‌ی جوامع امروزی، یک اشکال دارد و آن‌هم این است که یک ابتدا برای‌ش تعریف می‌کنند و یک انتها. من امّا، امروز برای عشق هیچ قبل‌وبعدی متصور نیستم. عشق همیشه جاریست.
اکثر آدم‌ها وقتی یک تا چندبار با همه‌ی وجود یک نفر را دوست داشته‌اند و به هر دلیلی سرخورده شده‌اند و ناکام ماندند، یک‌بار برای همیشه قیدش را زده و به خودشان گفته‌اند این یک قلم هیچ یُمنی برای من ندارد و باقی زندگی را خمودگی کردند. فکر می‌کنم اشتباه همه‌ی ما این است که عشق‌مان را محدود می‌کنیم و این تقصیر ما نیست، چون ما یاد نگرفته‌ایم در همه‌ی شرایط دوست بداریم. یاد نگرفته‌ایم هیچ‌چیز نباید مانع عشق ورزیدنمان بشود. یادمان ندادند اگر بر سر دارمان هم کردند بازهم فریاد اَنَ الحّق سر دهیم و بی‌کران دوست بداریم.

پ.ن: احتمالاً این نوشته روزی تکمیل خواهد شد.

Advertisements

We Might Be Dead By Tomorrow

چندین سال پیش، زمانی که من دوره‌ی راهنمایی رو میگذروندم، مسیر پدرم به مدرسه‌ش جوری بود که صبح‌ها اون منو می‌رسوند مدرسه‌م. سرراه یکی از همکاراش به اسم آقای «خ» که خونه‌شون تو مسیر ما بود رو سوار میکرد و می‌رفتیم.
آقای خ سرزنده‌ترین آدمی بود که من می‌شناختم. همیشه با من شوخی میکرد، و من گاهی باهاش قهر می‌کردم، بچگیام از هرکسی بیشتر خوشم می‌اومد با یه حرف ساده، فوری ناراحت می‌شدم و باهاش قهر می‌کردم، دوست داشتم اون نازمو بکشه و از دلم دربیاره. شاید هنوزم همینطورم. اون موقع از قیافه‌ی آقای خ هم خیلی خوشم می‌اومد، دوست داشتم پدرم شکل اون باشه، یک مرد لاغر، با قد متوسط، سیبیل‌های پرپشت و گونه‌های تو رفته که همیشه قبل از اینکه سوار ماشین بشه سیگارشو گوشه‌ی پیاده‌رو خاموش میکرد و با یه لبخند بزرگ می‌نشست تو ماشین. همیشه هم برمیگشت و شخصاً با من سلام و احوالپرسی می‌کرد و از قیافه‌م می‌فهمید دمغم یا سرحال، اکثراً هم صبحا دمغ بودم. ولی انقدر توی راه با من شوخی میکرد که یادم می‌رفت چرا قیافه شمر به خودم گرفتم. کم‌کم میفهمیدم که من آقای خ رو سوای همکار پدرم دوست دارم، حالت دوست داشتنم، دوست داشتن پدرانه و یا بزرگترانه نبود. یجور دیگه دوسش داشتم، نمیدونم چجوری، ولی میدونم پدرانه نبود، حتی دوست پدرم هم نبود. من این آدم رو بعنوان یک فرد مستقل که خیلی شوخی میکرد و سربسرم می‌ذاشت دوست داشتم. شاید اون هم منو همونطور که من دوستش داشتم، دوست داشت.
یادمه یه روز خیلی اتفاقی از پدرم شنیدم که همسر آقای خ سرطان داره. یادمه چند بار خیلی بلند از پدرم پرسیدم تو مطمئنی سرطان داره؟ و ناباورانه و با چشمای گشاد روی کلمه‌ی سرطان تاکید ‌میکردم. پدرم هم چندبار برام توضیح داد که چطور و چگونه. اون زمان وقتی این کلمه رو تو ذهنم حلاجی میکردم رگای سرم سوزن سوزن میشد و کش می‌اومد، سرم یجور حس سِر شدن داشت و گوشام سوت می‌کشید. اون موقع از سرطان فقط شیمی‌درمانی و ریختن موها رو می‌دونستم. این کلمه اندازه‌ی یه وزنه‌ی پونصد کیلویی وزن داشت و  خیلی ترسناک بود. از اون روز من هربار آقای خ رو می‌دیدم با تعجب بهش خیره می‌شدم و فکرمی‌کردم چطور ممکنه؟ و راستش دیگه شوخی‌هاش اونقدر برام قشنگ و خنده‌دار نبود. اون زمان سرطان برای من یه کلمه‌ی خیلی خیلی دور و بی‌معنی بود که فقط غریبه‌ها بهش مبتلا می‌شدن. آدم هیچوقت فکر نمی‌کنه سرطان برای خودش یا نزدیکانش اتفاق بیفته، هرچند که بیخ گوش آدم ایستاده باشه. مدرسه‌ها تموم شد و پدرمن از اون مدرسه انتقالی گرفت یا آقای خ نمی‌دونم. ولی بهرحال دیگه هیچوقت ندیدمش و نمیدونم سرانجام بیماری همسرش چی‌شد. فقط میدونم که از یه روزی به بعد دیگه آقای خ رو ندیدم.
امروز وقتی مادرم راجع به تهران رفتن و گرید کبدش حرف میزد یاد آقای خ افتادم. من چقدر میتونم مثل آقای خ روحیه‌مو حفظ کنم؟ چقدر میتونم به ترسی که همیشه از یادآوری اون روزای خیلی تلخ می‌افته به جونم غلبه کنم؟ به ترسی که هربار بعد از برگشتنش از تهران دارم، به ترس نگاه کردن به جواب آزمایشاش و برگشت بیماری. گاهی فکرمیکنم من فقط بی‌دلیل و خیلی زیاد می‌ترسم، مادرم حالش خوبه و هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیفته، ولی بعد یادم می‌افته پنج سال پیش شب امتحان آناتومی هم قرار نبود هیچ اتفاقی بیفته و باز، بیشتر می‌ترسم.

RED WINE

حالم خوبه. با اینکه شرایط تغییری نکرده دیگه احساس تنهایی نمیکنم. سرمو گرم میکنم. کتاب میخونم، نقاشی میکشم، دستبند درست میکنم، فیلمای تکراری میبینم، نامه مینویسم. میرم خرید، خودکار میخرم و یک کتاب شعر ژاپنی برای گیرنده‌ی نامه. دوست داشتم برای امیرعلی یه جامدادی بخرم ولی چیزی نظرمو جلب نکرد. برای میم هم دستبند بافتم. تو نامه‎ی اخیرش آثار بی‌توجهی کمرنگ شده بود.
خوبیش اینکه اینبار میدونم چی میخوام براش بنویسم. اول از همه مینویسم شب اول نامه‌شو بغل کردم خوابیدم. مینویسم کار پیدا کردم. با اینکه حوصله سربره اما کاره، هشت صبح بیدار می‌شم. صبحانه آب‌وعسل میخورم، ریمل میزنم و کرم‌پودر. دیگه اینکه پریود شدم بالاخره. از موهام راضی‌ترم. دیگه توییتر چک نمیکنم، اصلا دلیل اینکه کمتر احساس ناراحتی میکنم همینه. آدم وقتی دنبال ری‌اکشن آدما میگرده هرلحظه ناامیدتر میشه. دنبال معشوقه نیستم، دنبال دوست داشته‌شدن و دوست داشتن نیستم. تو خیابون کمتر عضلاتمو منقبض میکنم. حالم خوبه. چی میخوام دیگه؟

به یاد ندا، برای ندا.

تنهایی تلفنی است که زنگ می‌ زند مدام
صدای غریبه ‌ای‌ ست که سراغ دیگری را می‌گیرد از من!
یک‌ روز سوت ‌وکوری ‌است که آسمان ابری‌ اش ذرّه‌ ای آفتاب ندارد
حرف‌ های بی‌ ربطی‌ است که سر می ‌برد حوصله ‌ام را
تنهایی زل ‌زدن از پشت شیشه ‌ای‌ است که به شب می‌رسد
فکرکردن به خیابانی ‌است که آدم‌ هایش قدم‌ زدن را دوست می ‌دارند
آدم‌ هایی که به خانه می ‌روند و روی تخت می‌ خوابند و چشم‌هایشان را می ‌بندند امّا خواب نمی‌‌ بینند
آدم‌ هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌ آورند و نیمه‌ شب از خانه بیرون می ‌زنند
تنهایی دل ‌سپردن به کسی‌ است که دوستت نمی ‌دارد
کسی که برای تو گل نمی‌ خرد هیچوقت
کسی که برایش مهم نیست روز را از پشت شیشه‌ های اتاقت می ‌بینی هر روز
تنهایی اضافه ‌بودن‌ است در خانه ‌ای که تلفن هیچوقت با تو کار ندارد
خانه ‌ای که تو را نمی‌ شناسد انگار
خانه‌ ای که برای تو در اتاق کوچکی خلاصه شده است
تنهایی خاطره ‌ایست که عذابت می‌دهد هر روز
خاطره‌ ای که هجوم می ‌آورد وقتی چشم ‌ها را می ‌بندی
تنهایی عقربه‌ های ساعتی ‌ست‌ که تکان نخورده‌ اند وقتی چشم باز می‌کنی
تنهایی انتظارکشیدنِ توست وقتی تو نیستی
وقتی تو رفته‌ای از این خانه
وقتی تلفن زنگ می ‌زند امّا غریبه‌ ای سراغ دیگری را می ‌گیرد
وقتی در این شیشه ‌ای که به شب می‌رسد خودت را می‌بینی هر شب.

» دریتا کمو – ترجمه محسن آزرم «

I Went Down-Sharko

دیشب یک نفر با امضای «ارادتمند، یک غریبه» از لینک ناشناس تلگرام بهم پیام داد و گفت که «نمیدانم چرا لینک بلاگت را برداشتی، من دوستش داشتم و می‌خواندم، البته هنوز هم میخوانم. خواستم بهت بگویم از نظرم دختر خیلی قوی‌ای هستی و خیلی خوب توانستی جلوی خیلی از بی مهری‌ها دوام بیاوری. اگه مشکلات شخصیم نبود سعی می کردم سطح ارتباطم رو باهات بیشتر کنم.»
برایش توضیح دادم که چرا لینک بلاگ را برداشتم، گفتم که حس نارسیستیکی دارد که دیگر علاقه‌ای به ارضا کردنش ندارم. جواب‌های بامزه‌ای می‌داد. خوشم می‌آمد که نوشته‌هایم را خوانده و خود ِ من را درک کرده. مگر آدم پشت اینهمه نوشته چه هدفی داره؟ کن‌فیکون کردن دنیا؟ نه، فقط به دنبال دستهایی است که دستش را بگیرند ولی قلبش را لمس کنند.
امروز اکانت وی‌آی‌پی همان ربات را فعال کردم که جواب پیام آخرش را بدهم. در نظر من همه‌ی کسانی که مادر! ِ آرونوفسکی را دوست داشته‌اند و نشانه‌هایش را می‌فهمند کمی نزدیک به مقدس‌ به شمار میروند و تعدادشان هم که کم؛ اصلا برای همین راغب شدم که پیامش را بی‌جواب نگذارم ولی زهی خیال باطل :)). «ارادتمند یک غریبه» اکانتش را پاک کرده بود و نمیشد برایش جوابی فرستاد. به همین سادگی. دنیای مجازی و تکنولوژیِ ساعت به ساعت پیشرونده‌ی عجیبی برای خودمان ساخته‌ایم، با لمس یک گزینه کل پیشینه‌مان با یک نفر را مسدود میکنیم، همزمان با اینکار به او ناسزا گفته‌ایم و طردش کرده‌ایم و کلی حس بد و مزخرف دیگر. در سمت دیگر یک مثالش همین، یک نفر معلوم نیست از ناکجاآباد پیدایش میشود و روز بعد دیگر هیچ دسترسی‌ای به او نداری، چون یک گزینه را لمس و تو را برای همیشه حذف کرده.

شب ندارد سر ِ خواب

کاش امشب تو هم دلتنگ من باشی. قلبت از غم نبودنم مچاله شود و هیچ چیز حالت را روبراه نکند. کاش پیام هایم را بالا پایین کنی و خودت را راضی کنی هیچ چیزی در من نیست که تو را ترغیب کند مرا در آغوش بگیری و ببوسی. کاش عطر تنم را بخاطر سپرده باشی و بویم آنی در مشامت بپیچد و حالت را دگرگون کند. کاش کلافگی ِ پیچیده در تنت را مدیون من بدانی. همه‌ی این کاش‌ها تمنای نهفته در اعماق قلب من است. همه‌ی این کاش‌ها امشب در من ریشه زده و نمیدانم تا کجا میخواهد پایش را برگلویم بفشارد. نمیدانم چرا هرچه آنرا به باد میسپارم حجم دلتنگی‌ام تمام نمیشود. یک قاب از خاطراتمان در ذهنم مرور می‌شود. کوله به پشت، زیر باران، وسط ترمینال شرق تهران به سوی من گام برمیداشتی و لحظه به لحظه عاشقت می‌شدم. عطرت را همان لحظه به من دادی یا قبل‌تر وقتی توی تاکسی کنارم به روبرو خیره شده بودی؟ نمی‌دانم دستم را گرفته بودی یا نه. بیشتر بخاطر اینکه تو همیشه دستم را می‌گرفتی. من حواسم به این چیزها نیست، اما تو خوب الفبای دلبستگی را بلد بودی. عزیزم، من امشب در اعماق چاه دلتنگی‌ام، انتظار تو را میکشم. نمی‌دانم فرجام این انتظار چه خواهد شد، اما کم‌کم یاد خواهم گرفت که غم و فراقت را هم در آغوش بکشم، بپذیرم و دوست بدارم، چرا که هم یادگار توست و هم جزئی از وجود تو.

باد مرده‌ست.

گفتی که مرده‌ست باد؟ مغزم پر کثافته. نمدونم چرا یهو بکآپ زدم به روزی که مامانم بعد جراحی از تهران برگشت.

خوب یادمه. همه چیز تو خونه آماده بود. خالم شام پخته بود. دو مدل آبمیوه، چی‌و‌چی. هرچیزی که هرکی بفکرش میرسید براش آماده کرده بودن. وقتی رسیدن خودم درُ باز کردم، دقیقاً تو نگاه اول چشمم افتاد به جای خالی سینه‌ی چپش. اصلاً انگار درُ باز کرده بودم اونو ببینم نه خودشو. یه بافت شل آبی پوشیده بود که بیشتر از حالت عادی جای خالیش رو تو چشم می آورد. نگاهم، حسم، همه ی وجودم این بود که منم تو غمت شریکم. منم همراه تو غمگینم، منم عمیقاً متاسفم. چقد گلوم سنگین بود، حسش میکنم هنوز، انگار سنگ بذارن رو قفسه‌ی سینه‌ت بگن نفس بکش. چقدر حالم از موجودیتم تو اون لحظه بهم میخوره. انقدر نگاه مامانم غریبه و پر از نفرت بود که سلام تو دهنم نچرخید. فقط از جلوی در رفتم کنار که بیان تو. هنوز بابام زیر بغلشو میگرفت که بتونه راه بره. همه بدون کوچکترین توجهی به حال من رفتن تو. یادمه غیر از اون نگاه پر از نفرت مامانم هیچکس دیگه حتی نگاهمم نکرد. تا چشمش افتاد به برادرم مثل بچه ای که تو راه بازار مادرشو گم کرده و حسابی ترسیده، حالا پیداش کرده گوشه‌ی پیرهنشو چنگ زد، رفت توی آغوشش و شروع کرد به گریه کردن. یه جمله گفت، «گفت دیدی چه بلایی سرم اومد؟» مگه اینجور موقعا دخترا مرهم مادر نیستن؟
دیدن همه ی اینا گلومو فشار میداد. حیرون و سرگردون از حسی که بهم میدادن فقط اینور اونور میچرخیدم برای اینکه بتونم بفهمم چخبره. برای اینکه بفهمم چیکار کردم که هیچکس باهام حرف نمیزنهو همه قهرن. دلم اندازه ی همه ی دنیا برای حال اون موقعم میسوزه. حتی نمیدونستم چرا باهام اینجوری رفتار میکنن. نمدونم کی میتونه بفهمه برای مریضی کسی تورو مقصر بدونن. انگار رفته باشم اون توده ی مسخره و کثافت رو کاشته باشم تو سینه‌ش. چون هیچکس، هیچ عقل سلیمی قبول نمیکنه که مقصر سرطان بدخیمی که سینه و گره های لفنتو گرفته دختر 19 ساله ت باشه.
گفتند که باد زنده ست. گفتی مرده ست باد؟